۱۳۸۹ مرداد ۷, پنجشنبه

حالا صاف مي‌شينم

نفس عميقي مي كشم
ياد كوهي مي افتم كه محمد در آن
داستان هستي كه به نام قرآن در دستم دارم تعريف مي كرد
همه مردمان شهر داستانهاي زيباي اين كتاب را مي خوانند
ولي ته كوچه اي بن بست، پيرمردی بي سواد
تمام آيات را از دل می خواند

هیچ نظری موجود نیست:

پست کردن نظر